شور شیرین

هوار هوار حرفای خوب فقط با انرژی +مثبت ها

سال نو
نویسنده : مریم - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٧

سلام دوستان عزیزتر از جان...سال نو مباررررررررررررررک

Image result for ‫عکس از هفت سین‬‎ایشالا بهترین سال زندگیمون امسال باشه زیر سایه ی آقا امام زمان

خدای خوبم ،خدای حول حالنا الی احسن الحال؟حال همه ی ما رو به بهترین حال تغییر بده...

آمیــــــــــــــــــــــــــــن


comment نظرات ()
یادمان نرود...
نویسنده : مریم - ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٠

سلااااااام به همه ی دوستان گلم که حسابی دلم براتون تنگ شده...

یه کم زودتر از وقتی که قول داده بودم خدمت رسیدم.

چهارشنبه سوری نزدیکه و داغ حادثه پلاسکو همچنان بر دل همه

اومدم که بگم ما یادمون نرفته قهرمان های بی ادعای شهرمون و...

اومدم از اون ایرانی که جواب پادشاه احمق عربستان و داده تشکر کنم

میدونید که پادشاه بی مغز عربستان در پی حادثه پلاسکو در یک اظهار نظر توییتری گفته بود: خدا رو شکر!!!

یک هموطن به این خبیث جواب جالب و ارزشمندی داده


👇

آقای سلمان عبدالعزیز پادشاه عربستان: من یک شهروند ایرانی هستم،

چند روز گذشته در ایران یک ساختمان آتش گرفت و سپس فروریخت و تعدادی از جگرگوشه های کشور من در این سانحه شهید شدند که این اتفاق من و ملتم را داغدار کرد.

پس از حادثه پیامهای تسلیت از اکثر نقاط دنیا برای مردم من ارسال شد که نمیدانم چگونه از آنها تشکر کنم ولی زمانی که من در فضای مجازی اخبار این حادثه را دنبال میکردم پیام شما را دیدم که در توییتر به خاطر این اتفاق خدا راشکرکرده بودی و خوشحال به نظر می آمدی.
برای یک لحظه ازشدت عصبانیت برافروخته شدم ولی خبر بعد که خواندم مربوط به سگهای زنده یاب پلیس ایران بود که منتظر بودند برای جستجو وارد عملیات شوند ولی جالب این بود که این سگها در تصویر به گونه ای ناراحت به نظر می آمدند، با دیدن عکس سگها به فکر فرو رفتم و با خود گفتم مگر ممکن است خبری که سگ را ناراحت می کند یک انسان را خوشحال کند مگر اینکه آن انسان به ظاهر انسان باشد ولی درک و فهم و شعور و اصالت آن انسان از سگهای پلیس ایران هم کمتر باشد،

و این نتیجه من را آرام کرد و من خوشحالم در کشوری زندگی میکنم که فهم و شعور سگهای آن از پادشاه کشوری چون عربستان بیشتر است و اینک من به خاطر این نعمت خدا را شکر میکنم.




comment نظرات ()
stop web
نویسنده : مریم - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٠

سلام...

اول ازهمه آهنگ وبلاگم تقدیم میشه به همه ی عاشقایی که ازهم دور هستن...دوم اینکه تا عید نوروز وبلاگ آپ نمیشه..البته به شرط حیات

دوستتون دارم

مراقب خودتون باشید

التماس دعا از ته دل های پاک تون


comment نظرات ()
اولین تجربه لذت بخش
نویسنده : مریم - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳۱
سلاااااام دوستان گل و بامعرفت خودم مخصوصا اونایی که توو این چندماه که من شرایطش و نداشتم خیلی بهشون سر بزنم ولی اونا به خاطر دوز بالای معرفت فراموشم نکردن و منو شرمنده ی خودشون کردن...

خیلی گل هستید بخدا

خب امروز روز آخر شهریور و آخرین روز تابستونه...بخاطر همین قصد دارم توو آخرین نفس های شهریوری یه متن ادبی که نویسنده ش خودم هستم و با شما عزیزای دلم به اشتراک بذارم.البته من شعر زیاد میگم ولی متن و نثرادبی برای اولین باره که تجربه ش کردم.موضوعش طلوع خورشیده و باور کنید هرچی و که داشتم میدیدم،همزمان نوشتم.بدون اینکه تصویر ذهنی بخوام بهش اضافه کنم.
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

《پشت پنجره..ساعت شش صبح چهارشنبه هفده شهریور...خورشید هنوز رخ نمایی نکرده..ولی قرمزی اش مانند یک تاول بدجور به ذوق میزند...شاخه های برگ درخت انجیر همسایه نمیگذارد دید کافی برای تماشای کوه دماوند داشته باشم...پنجره را عوض میکنم تا کوه را در قامت کاملش نظاره گر باشم..کوه فعلا به رنگ آبی پررنگ درآمده است...کلاغ سرگردان تنهایی طول افق را طی میکند...تیرچراغ برق خراب است. خاموش و روشن میشود..باد بسیار خنکی میوزد ...طوریکه گوش هایم یخ میکند و یاد زمستان را برایم زنده و موهایم را پریشان میکند...خودمانیم..نسیم نیمه دوم شهریور  جزو دلرباترین لذت های ناب دنیاست..چندنفس عمیق میکشم و دوباره به افق خیره میشوم...نمیدانم خورشید تنبل شده و بالا نمی آید یا ثانیه های انتظار برای تماشای طلوع به کندی میگذرد...شاید هم این زیبای خفته به توجه چشمان یک عاشق نیاز دارد..صدای وز وز روشن شدن تیرچراغ برق توجهم را به سمت کوچه میبرد...چندشب پیش عروسیه پسر همسایه بود..ولی ریسه های چراغانی هنوز جلوی در چشمک میزنند..انگار دوست ندارند حال و هوای آن شب به یادماندنی دو دلداده را فراموش کنند...بازهم وزش باد و صدای خش خش برگ درختان...آسمان از رنگ کبودی رو به سپیدی ست...دماوند جوان هم انگار با چشمان من راحت تر شده و دیگر خجالت نمیکشد. رنگش آبیه کمرنگ شده است...صدای کولرها روی پشت بام ها هوش و حواسم را میدزدد..ولی مثل قدیم ها هیچکس روی پشت بام  بساط لحاف و تشک و پشه بند توری پهن نکرده است..بازهم کلاغ تنها ازجلوی چشمانم عبور کرد...بوی بنزین موتور قدیمیه پدرم در گوشه ی حیاط مشامم را قلقلک میدهد...گربه ی سیاه خسته ای ازاین پشت بام و آن پشت بام درحال قدم زدن و دم تکاندن است...
به افق خیره تر میشوم..لحظه موعود فرا رسیده است...طلوع خورشید...پرتوهای نور در آسمان نورافشانی میکنند...دلم بی تابی میکند تا نام دیگر طلوع خورشید را رقص خورشید معنا کند...من هم به دل بی تابم احترام میگذارم و دل به دلش میدهم و با تمام وجود نظاره گر رقص خورشید در افق آسمانم میشویم...ولی چشمانم رفیق نیمه راه است..به جای دیگری خیره شده..نوشته ی پشت ماشین
شاید این جمعه بیاید.شاید...
سخت به فکر فرو میروم...آرزوی تپنده ای  سینه ام را به درد می آورد...آرزویی که ای کاش همین حوالی، از قاب همین پنجره، رقص خورشید را از مغرب زمین به نظاره بنشینم...》

comment نظرات ()
عاشقان میمون صفت
نویسنده : مریم - ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٧
ﺯﻥ ﻭﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ، ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ 
ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻔﺘﺶ ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ 
.ﺯﻥ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ 
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻗﻔﺲ ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﺎ 
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ 
.ﺯﻥ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﻧﺪﻭﻫﺒﺎﺭﯼ 
ﺍﺳﺖ 
ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﺑﻄﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺟﻔﺖ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ 
ﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﭼﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ . ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ 
ﺯﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ﺷﯿﺮﻧﺮ ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ 
ﺷﺪ ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﺑﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ 
ﺳﭙﺮ ﺍﻭ ﮐﺮﺩ 
ﺍﻣﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ 
ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﻭﯾﺪ ﺗﺎ 
ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩ 
ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ 
ﻭ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﯾﺒﺪ 
ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ 
ﻣﯽ ﻓﺮﯾﺒﻨﺪ 
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻓﺮﯾﺐ ﻇﺎﻫﺮﻧﻤﺎﯾﯽ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ , ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ 
ﺑﺎﻃﻦ ﻭ ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﭼﻪ ﺑﺴﺎ 
ﻫﻨﺮﻇﺎﻫﺮ ﺳﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ 
ﺍﻣﺎ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﺻﻔﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ ﻭ 
ﺷﯿﺮﺻﻔﺘﺎﻥ ﭼﻪ ﺍﻧﺪﮎ

comment نظرات ()
خدای آسمان ها و زمین
نویسنده : مریم - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٢

سلام  به روی ماه همه ی دوستای گلمبغل

خیییییلی خییییییلی دلم برای تک تک شما تنگ شده بود...

دلم تنگ شده بود واسه حال و هوای نوشتن...تا بالاخره یه فرصتی دست داد و تونستم هم خدمت شما هم خدمت خودم برسمچشمک

توو جواب کامنت هایی که گذاشته بودید یه جاهایی اشاره کردم که شاید تا چندماه نباشم و یا شاید دیگه اصلا نباشم...واسه همین از همتون میخام از ته دلتون برام دعا کنید تا دوباره بتونم برگردم به این گوشه دنج دنیای مجازیقلب

حالا برسیم سر عنوان پستم...(خدای آسمان ها و زمین)

راستش دیشب نزدیکای اذان صبح یه متن خیلی کوتاه به ذهنم خطور کرد...نمیدونم چرا؟ولی خودم خیلی باهاش ارتباط برقرار کردم...سریع هم توو گوشیم یادداشت کردم که صبح از خاطرم پاک نشه.

حالا برای شما هم مینویسم ببینم خوشتون میاد یانه...

«وقتی نیمه شب،در دل سکوت،آرام گفتم خدایا کمکم کن؟خدا آغوشش را باز کرد،مادر بغلم کرد»


comment نظرات ()
معجزه دستانت
نویسنده : مریم - ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٥

هرشب شانه میزنم موهایم را

صبح که بیدار میشوم

موهایم پریشان است

من هر شب خواب سرِانگشتان تو را می بینم !

 

چنـدروزیست دستهایم را…

با چنـد کتاب و نوشتـه,سرگرم کرده ام..

امــــــــــا

گـول نمی خورنـد!!

هیچ معجزه ایی دستهای تـو نمیشود

book


comment نظرات ()
همه چیزم،پدرم...
نویسنده : مریم - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٩

سلام...

میخام از یه موضوعی بنویسم که کلمات از وصف بزرگیش عاجزن...

بخاطر همین فقط به چند عکس نوشته ی زیبا بسنده میکنم...

به امید اینکه حق مطلب ادا بشه...انشاالله...

راستی الان یاد یه خاطره افتادم...یاد بچگی هام..زیارت امام رضا...پنج-شش ساله م بود که پدرم من و برادرم و میذاشت رو شونه هاش و ما رو میبرد پابوس آقا...هیچوقت یادم نمیره اون تلاشی که میکردیم که دستمون به ضریح برسه و بابام ما رو تشویق میکرد که بوس یادتون نرهوقت تمام بوس هم بکنیدخنده

من و داداشمم از سر و کول ملت میرفتیم بالا تا حرفای بابا رو عملی کنیم...نیشخند

آخی...یادش بخیر

قربون اون شونه هات بابایی...قربون دستای مردونه ت بابایی..

قربون خنده هات...اخمات...

میخام روز پدر علاوه بر دستات،شونه هاتم ببوسم...قربون کل وجودت..

همیشه باش...میدونم محاله..اما فرض محال که محال نیست بابای خوبم...

تن همه ی پدرا سلامت و روح همه ی پدرای رفته شاد.

و در آخر میلاد مرد مردان ،مولای متقیان،علی(ع) بر همه ی شما عزیزان مبارک باد*

یادم باشه و یادتون باشه و یادمون باشه که کم نذاریم واسه باباهامون...

ببینم چکار میکنیما...

«یاعلی»


comment نظرات ()
← صفحه بعد